ی بار زیستم رو بدجور خراب کردم ، ترم اول بود، برگمو ب مامان و بابام نشون ندادم پاره کردم ، مامانم بدون اینکه من خبردار شم اومده بود مدرسه از معلم زیست درسمو پرسیده بود و نمرمو دید ، اومدم خونه دیدم مامانم ناراحته و داستان نمره زیستمو بهم گف ،احساس شرمندگي کردم ،نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم ، من کسیم ک ن بهونه میارم ن بهونه قبول میکنم ،کم کاري کرده بودم و میگفتم ارفاق میکنه چیزی نیس.. اصلا کم کاریه خودم بود...دیگه ن مامانم با من حرف میزد ن بابام... دعوامم کرده بودن و میگفتن ت عرضه هیچیو نداری ستاره ،اصلا با این وضع درس زیستت عمرا بتونی دکترشی...اون شب مامان و بابام رفتن خونه داییم ، بارونم میومد، ی قرآن گرفتم دستم بغل پنجره نشستم گلوله گلوله اشک از چشام میریخت، اون شب تصمیممو گرفتم با خدا دردودل کردم گفتم خدایا من تمام تلاشمومیکنم، از صب تا شب درسمو میخونم ،تسلیم نمیشم ولي تو هم کمکم کن تو پزشکی قبول شم ،دکتر آینده شم پشتم باش
گفتم ای امام زمان تو رو ب مادرت نرجس خاتون قسم میدمت ک تمام تلاشمو واسع رسیدن ب هدفم میکنم ،۱۴ تا صلوات نذر کردم ،همون شب شاید باورتون نشه خوابیدم دیدم دارم از کناره باغی رد میشم ی مردی بود زیره درخت چهره نورانی و روشن داشت گل میچید ناخودآگاه رفتم پیشش، با ی صدای خیلی دلنشین گف تو قبولی ،ب شرطی ک تسلیم نشی ،ب خودم گفتم ینی پزشکی رو میگه؟ حرف دلم رو شنید ،گف آره پزشکی قبولی موفق میشی
اصلا یجوری شدم همون لحظه از خواب پریدم
دوستان ینی حقیقت داره ؟ ینی قبولم ؟؟؟ واقعا دارم تلاشمو میکنم امید پیداکردم