امروزمادرشوهرم زنگ زدبه شوهرم که داری عمومیشی ازاونورم برادرشوهرم به شوهرم گفت منم گفتم زشته یه زنگ بزنم وتبریک بگم چون خودم هشت سال ازدواج کردم هیچ مشکلی نداریم دوسال اقدام کردیم خدابهمون بچه نداده زنگ زدم به جاریم باخوشحالی که تبریک میگم ونی نی دارشدین و...بعدبایه حالت سردی گفت نه منکه حامله نیستم انگاریه سطل اب یخ ریختن روم چون میدونستم هست بعد میگفت نه من حامله نیستم بعدسکوت کردانگاریه چیزی یادش اومدگفت اره حامله ام دلم خیلی ازش شکست وبعدبه شوهرم گفتم انگارنمیخواست من بفهمم گفت نه این داشته سربسرت میذاشته بنظرتون کدوم درست ترمن حساس شدم یااون رفتارش زشت بوده
اینجوری که نمیتونم نظر بدم لحن گفتن طرف هم شرطه.. به دل نگیر.
سردسردبودمن باذوق که مبارک شنیدم خیلی خوشحال شدم نمیدونم چرامن انقدراسکولم تاباهاشون حرف میزنم باانرژی میشم بعداون گفت نه من حامله نیستم نه من نبودم بعدسکوت انگاریادش اومدکه برادرشوهرم به شوهرم گفته گفت اره حامله ام منم گفتم مبارک بیشترمراقب خودت باش
میشه بگی چرا پس یه جا گفتی یه بچه چهار ساله گرسنه مونده رو دستت و تو بیو هم هست یه تاپیک هم زدی برا رنگ سیسمونی و گفتی برا پسرم آبی خریدم الان جنسیت. و نمیدونم چطوریاست وس
میشه بگی چرا پس یه جا گفتی یه بچه چهار ساله گرسنه مونده رو دستت و تو بیو هم هست یه تاپیک هم زدی برا ...
بچه ندارم واسه رنگ سیسمونی بچه برادرم نظرخواهی میکردم چون چندتاازدوستام اینجاهستن واسه اینکه شناسایی نشم مجبوربودم بنویسم بچه خودمه اون یکی بچه هم بچه برادرم وزن برادرم سرطان گرفته وفوت کرده ومیادخونمون وپسربرادرم مثل بچه خودم میمونه وچهارسالش