من از اول راهنمایی اینجور شدم .علایمی شبیه اسکیزویید .شاید بگید ما هم اینجوریم اما علایم من خیلی خیلی غیر عادیه .
من اول مبگفنم چرا اینجور شدم چرا منزوی شدم اما بعد ها فهمیدم خیلی خیلی از افراد فامیل دقیقا از یه سنی به بعد مثل من میشند و با کسی حرف نمیزنند .حتی الان دقت میکنم پدرم و داییم هم که عموزاده اند مثل من اند اما چون من از اول پدرم رو اینجور دیدم فکر میکردم همه مردها در خونه اینجور اند.
میبینم فامیل در مورد ما حرف میزنند و میگند این ها بیمار روانی اند و راست هم میگند چون ما عادی نیستیم اما من اون اوایل فکر میکردم عادی ام اما بعد ها دقت کردم که نه بابا من اصلا عادی نیستم. و زندگی هیچ ادمی شکل من نیست.
مادرم میگه جادو شدم پدرم میگه لج کردم. حتی پدرم خودش نمیدونه که خودش مریضه.
من اصلا نمیتونم دکتر برم نمیدونم چکار کنم.
چرا زندگی من اینجور,شد چرا مثل دخترای دیگه عادی زندگی نکردم الان نزدیک 28 سالمه خواستگار هم نداشتم.
مگه من چی داشتم که خدا من رو امتحان کرد میگم اگه دختری مشکل داره باز حداقل مشکلش عادیه و مثل من نیست.
ای کاش زندگیم عادی بود داییم نزدیک شصت سال هست به خدا از وقتی یادمه صب تا شب تو اتاقش هست و ازدواج هم نکرده و با کسی حرف نزده.
خدا برای ماها چی در نظر گرفته.؟؟؟
به نظرتون چه کار کنم سوره قران هست برای بیمار روانی؟؟؟کسی تجربعه بیماری روانی داره؟؟ چه کار کرده به جز دکتر رفتن.؟؟
به خدا انقدر منزوی و گوشه گیر شدم که همش در خیالاتم با ادم های غیر واقعی حرف میزنم اصلا خوابیدن یادم رفته مشکل خواب پیدا کردم. بقیه میگند نیم ساعته میخوابند من چن ساعت بیدارم و با خودم در خیالاتم حرف میزنم.