وای خاک برسرم مگه میشه آخه
ما یه آشنای خونوادگی داریم زن و شوهر ۵۰ ساله ، خانم دوست مامانم هستن اسمشون نرگس خانم هست، شوهر این نرگس یه مشکلی داشتن که بچه دار نشدن ، امشب من رفته بودم خرید نزدیک خونه مامانم بودم ، خسته شده بودم گفتم برم خونه مامان یه جایی بخورم زنگ بزنم شوهرم بیاد دنبالم کلید انداختم رفتم تو دیدم مامانم مهمون داره ، ترگس خانم اومده بود از عصر پیش مامانم دیدم سرو صورت پر پف پلکا ورم کرده ، مامانم هی آرومش میکرد دم نوش بهش میداد ،
من نشستم بودم کنجکاو شدم راستش پرسیدم نرگس خانم خدایی نکرده کسی طوری شده ، که صداش درومد بعد از کلی توصیح و نفرین کردن خواهرش و شوهرش ، گفت که به کی بگم دردمو ، من این دختر رو رو پام میزاشتم میخوابوندمش ، براش مادری کردم ، نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم ، میگفت اینقدر بهش اعتناد داشتم که هر حا میرفتم و میبردمش با خودم همه فکر میکردن نا اینقدر لی لی به لالاش نیزاریم این بچه ماست گفتم مگه چی شده چرا خواهرتونو نفرین میکنین ، گفت شوهرش و خواهرش دور و پنهون از چشم این باهم رابطه داشتن معلومه نیست از کی بوده ، دیروز تو شمال تو ویلا گرفته بودنش ، اینم فقط داره اشک میریزه ، اینقدر ناراحت شدم به مامانم تو آشپزخونه گفتم مامان این بنده خدا با این حجم غصه و جوش به صبح نمیرسه اینو به خونوادش اطلاع بده که اینجاست یه طوریش نشه ، خودشو میزنه و خواهرشو و شوهرشو نفرین میکنه ، هنگ کردم ، از همون موقع دارم فکر میکنم آخه مگه میشه