بچه ها من تو مسافرت تو هتل این شخصو دیدم.
اولش بگم اصلا اصلا تو مود عاشقی نبودم.
روز اول موقع سرو صبحانه وارد سالن که شدم .تا وارد شدم متوجه نگاه چند نفر شدم فقط یکیشون برام خیلی با نمکو خوش قیافه بود.گفتم ماشالاچه خوبه.خیلی عادی صبحونه برای خودم برداشتم حتی صندلی که پشتم بهشون بود انتخاب کردم یعنی تو دیدشون ننشستم
اونا نشستن و تا موقعی که من تموم نکردم نرفتن بعد من بلند شدم رفتم.فرداش اسانسورو زدم همون که قیافش خوب بود تو آسانسور بود .خییییلی بهم نگاه کرد منم تمام مدت سرم پایین بود.وقتی رسیدیم اون درو باز کرد گفت بفرمایید.وای اونجا یک آن به صورتش نگاه کردم قلبم ریخت🥲❤️
بعد اون نشست پیش دوستاش منم برای خودم انتخاب کردم تمام مدت نگاهش روم سنگینی کرد.اینسری صندلیمو جوری انتخاب کردم بیشتر ببینمش البته نا محسوس نگاش میکردم🫠خیلی جذاب بود.خیلی🥲
اون ولی واضح نگاهم میکرد.اصلا خیلی نگاه میکرد🫣
فرداش شد دوباره همون نگاها بود .از سر تاپام نگاه میکرد
منم قلبم ریخت براش اصلا🥲
خلاصه روز آخر بودو ما رفتیم اون با شوهر خواهرم حرف زد چون عضو یه تیم ورزشی بودن اونجا اردو داشتن.ازشون خداحفظی کردیم تمام مدت تو ذهنم بود.
اسم اون تیمو تو گوگل زدم اسم اعضاش اومد.تا عکسشو دیدم قلبم ریخت🥲اسمشو زدم تو اینستا.پیجش اومدپیجش باز بود
فالوش کردم.اونم منو فالو کرد فورا🥲
اخخخخ قلبم🥲
من عکسای مسافرتو استوری کردم
اونم استیکر 😍 برام میفرستاد.
منم اون استوری میزاره فقط لایک میکنم
اون گل میفرسته برام🌹🌹
خلاصه با خودم گفتم اووه شهر اینا از ما خیلی دوره
یه روز استوری گذاشتم اسم شهرمو لوکیشن زدم
اون گفت عهه شما فلان جایی هستین گفتم بله
در کمال ناباروری گفت هم استانیم .اونا دو ساعت با ما فاصله داره شهرشون.
سنشم ۲۶ ایناست
به نظرتون چی میشه آخرش🥲🥲🥲
این قضایا تودو هفته اتفاق افتاده.