خیلی ناراحتم از بچگی پدرم دوستم نداشت با کاراش من اینجوری حس کردم الان که یه دختر دارم میرم خونشون دخترموبوس میکنه قربونت صدقش میره نمیدونم پس چرا برای من اینکارارو نکرد شاید من زشت بودم ولی از مامانم میپرسم دخترم شبیه کیه میگه شبیه بچگیای خودته پس چرا من برای پدرم ارزش نداشتم چند روز دخترم مریض بود همش زنگ میزد حالش میپرسید امروز براش دارو خریده بود آورد خونمون بهش داد چرا من ناراحت میشم وقتی به دخترم اهمیت میده الان بغض گلوم گرفته دخترم عشق پدر داره منم که کمبود دارم
الهی بگردم.چه میشه کرد.هرکس بایه مشکلی بزرگ شده هیچوقت از ذهن آدم پاک نمیشه ولی باید باهاش کناربیای ...
خدادنکنه عزیزم.با اینکه ۲۷ سال از زندگیم میگذره نمیتونم این غم رو هضم کنم.هر وقت کسی درباره دخترش تعریف میکنه غم دل من تازه میشه زخم های روی بدن خوب میشن ولی جاشون و خاطرشون میمونه وقتی به جای زخممام نگاه میکنم همه اون روزا برام زنده میشه.
عزیزدلم مطمعن باش اون خودشم پشیمونه به هرحال پدرته عزیزم گذشت کن میدونم سخت بهت گذشته ولی خب چیکارمی ...
امروز که برای دخترم دارو آورد بخشیدمش ولی این خاطرات لعنتی یه دفعه دوباره میاد تو ذهن وقلبم چون هر کاری کنم فراموش نمیشه دست خودم نیست. داشته من از زندگی فقط همین دخترمه.ممنونم مهربونم که وقت گذاشتی و جواب دادی انشالله همیشه سالم وسلامت باشی🌸🙏🌸❤️