2777
2789
عنوان

چه روز خوبی...

160 بازدید | 2 پست

از صبح که اومدم خونه از کلاس رانندگی گفتم بخوابم یکم 

که خواهرشوهز زنگ زد به شوهرم ساعت یازده و نیم که میام می بینمت .ناهار هم میام 

فکر کنید خونه ترکیده من خسته 

جارو زدم کل خونه رو غذا پختم 

رفتم آرایشگاه گفتم ول کن مگه‌ احترامی به من می ذاره (جاری کوچک و که می بینه خودشو می کشه براشون )

اومدم دیدم رسیده .بعد خانوم دست خالی اومده بود نگید پولکی هستم که نه یه آبمیوه می گرفت حداقل داره ولی نمی خره.

زنگ زد جاری بزرگ هم گفت بیا تنها نباشم 🙄 انگار من هویج م.

جاری کوچک هم با بچه ش اومد خونه تمیز و منفجر کرد بچه ش 

خواهر شوهر رفت به کارهای تولد ش برسه .شب هم تولد باید بریم تولد خواهر شوهر ⁦☹️⁩

دل و قلوه گرفتن جاری کوچک با خواهر شوهر و ببینم.

بعد حالا اینا هیچ جاری هنوز مونده 😕

بعد این خواهر شوهر دندون تیز کرده بود برای مانتو جدیدم که عید خریدم و می خواهم بپوشم برای مراسم تولد 

می گفت چقدر خوبه که بدم بپوشه منم گفتم خودم می خواهم بپوشم

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108