از صبح که اومدم خونه از کلاس رانندگی گفتم بخوابم یکم
که خواهرشوهز زنگ زد به شوهرم ساعت یازده و نیم که میام می بینمت .ناهار هم میام
فکر کنید خونه ترکیده من خسته
جارو زدم کل خونه رو غذا پختم
رفتم آرایشگاه گفتم ول کن مگه احترامی به من می ذاره (جاری کوچک و که می بینه خودشو می کشه براشون )
اومدم دیدم رسیده .بعد خانوم دست خالی اومده بود نگید پولکی هستم که نه یه آبمیوه می گرفت حداقل داره ولی نمی خره.
زنگ زد جاری بزرگ هم گفت بیا تنها نباشم 🙄 انگار من هویج م.
جاری کوچک هم با بچه ش اومد خونه تمیز و منفجر کرد بچه ش
خواهر شوهر رفت به کارهای تولد ش برسه .شب هم تولد باید بریم تولد خواهر شوهر ☹️
دل و قلوه گرفتن جاری کوچک با خواهر شوهر و ببینم.
بعد حالا اینا هیچ جاری هنوز مونده 😕
بعد این خواهر شوهر دندون تیز کرده بود برای مانتو جدیدم که عید خریدم و می خواهم بپوشم برای مراسم تولد
می گفت چقدر خوبه که بدم بپوشه منم گفتم خودم می خواهم بپوشم