همسایمون یک زن و شوهر جوان بودن که یک پسر شش ساله داشتن.
بعضی وقتا مادر شوهرش میومد یه ده روزی میموند خونشون.مادر شوهرش چند سال بیوه بوده و بچه هارو دست تنها بزرگ کرده.
البته بگم وقتی میومد کمکشون میکرد برای بسته بندی آجیل و...باغ خودشون.
این عروس هر کی رو میدید میگفت مادر شوهرم اومده انتظار داره حتی چایی رو بذارم جلوش.
یک روز دیدم متاسفانه اعلامیه ترحیم زدن ، شوهرش جوون ایست قلبی کرد.
گفتم خدا این زنه شکر گذار نبود بگه خدایا شکرت یک خانواده خوشبخت دور همیم.
الان خود سرپرسته داره با کلی مشکلات دست و پنجه نرم میکنه.
اینو گفتم منظورم این نیست که تقاص پس داد منظورم اینه کاش قدر آرامش و زندگیمون رو بدونیم.
رفتیم ختم شوهرش ، مادر شوهرش آنقدر ایمانش قوی بود و با صبوری میگفت پسرم خیلی راحت رفت. آسمونی شد، ....