خداروشکر
من دوم راهنمایی بودم صبح زود اومدم برم دنبال دوستم که باهم بریم مدرسه یهو سه چهارتا سگ اومدن داخل کوچه
منم ترسیدم و دوییدم که اشتباه کردم
حمله کردن بهم
تصور کن یه دختر بچه هفت صبح تو کوچه افتاده زمین چهارسگ هم هی کیف و شلوار و ..میکشن این ور اونور ولی گاز نگرفتن
انقد حیغای بنفش زدم همه ریختن کوچه
یه اقا زودتر اومد و کمکم کرد
تا چندین سال ترس و وحشتش تو وجودم بود
بعدها یاد گرفتم که اگر سگ دیدم نترسم و هیره شم بعش و بدو بدو نکنم
سگا ازبوی بدن تشخیص میدن طرف ترسیده و بهش حمله میکنن
بازم یادم اومد دلم سوخت براخودم
هیچکی نمیفهمید ما کی میریم کی میاییم الان لچه ها دو قدم راه با سرویس میرن