کوثر جون از زایمان ابجیت گفتی یاد خودم افتادم روزای اخر حاملگیم بود
عصر ساعتای شش هفت با خواهرم تلفنی صحبت میکردم میگفت چخبرا درد نداری و فلان گفتم نه. بابا هنوز هیچی
همسرم هم خونه نبود داشتم تی وی میدیدم یهو با عرض معذرت خیس شدم
کیسه اب ترکیده بود
دیگه یه پارچه اماده داشتم پسرم سریع برام اورد انداختم زیرم و زنگ زدم به همسرم ومامانم
خلاصه هشت رفتم بیمارستان ده ونیم مهسان دنیا اومد
فردا ده صبحم مرخص شدم
اومدم خونه منم زایمان دوم بود خیلی راحت و بی دردسر
میگفتم جا نندازین من دراز نمیکشم میخام بشینم
خلاصه نزاشتن و دعوام کردن که عقلت کمه بعدا دردات شروع میشه و...تازه داشتم غر غر میکردم همون ابجیم زنگ زد گفت چخبرا چکار میکنی گفتم هیچی بچه دنیا اومده منم دارم سر دراز کشیدن نکشیدن با مامان بحث میکنم
میگفت بروووو دزوغگو منو سرکار میزاری گفتم نه بخدا دیشب رفتم الانم برگشتم باورش نمیشد
تا یهو صدای نق زدن مهسان بلند شد
بعد میگه چرا خبرم نکردی 😁😁😁گفتم والا خودمم هنو هنگم خیلی زود اتفاق افتاد الان تازه اومدم خونه ..خلاصه از دلش دراوردم دیگه