بچه ها دخترخالم چند روز پیش خواستگار( از دانشگاهش بوده) داشت، گفت که نمیخوادش، مرده میگفت بالای خونهی مامانش یه واحد داره بعد دخترخالم گفت جدا میخواد زندگی کنه، خواستگار رو رد کرد، خالم بهش گفت عقل نداری مگه بخاطر این چرت و پرتا خواستگار به اون خوبی رو رد میکنی، بعد اومده بود پیشم درد و دل میکرد گفت که خوشش نیومده از خانوادهشون، مرده چهار تا خواهر و دو تا برادر داره، پسر آخره
دخترخالم میگه خیلی مامانی هست پسره، میگه از همون اول اومد گفت مامانم گفته باید ۴۱۴ تا سکه بدیم و عروس هم حق کار کردن نداره، میگه بهش گفتم پس چرا دانشگاه دارم میرم؟( دخترخالم داره علوم تربیتی میخونه)، میگه با عروسمون هفتهای دو بار میریم روستامون پیش ننه( مامان بزرگ پسره)، پدر نداره پسره، برای همین مامان پسره گفته ما فقط دو قلم وسیله میگیریم و...
میگه من ردش کردم حالا پسره رفته تو دانشگاه تو جمع دوستانه ای که داشتن گفته ما رفتیم خواستگاری مامانم نپسندید... دخترخالم میگه آبروم رفته.. خالم هم نمیدونه این موضوعو همش فشار میاره بگو قبول کردی.
از من راهنمایی خواسته من چیکار کنم آخه؟🥺
.