خسته شدم والا همش خانوادم تنم میپیچن همش اذیتم میکنن حرفایی میزنن قلبم میشکنه صب تا شب تو این خراب شده نشستم درس میخونم بعد تا دعوایی بشه پدرمادر آشغالم میان میگن ه. رزه ای دخترای فامیلمون هزارتا کار میکنن خانوادشون ی کلمه بهشون این حرفارو نمیگن اونوقت منه بدبخت ک صب تا شب تو این سگدونیم بهم میگن ج. ه مادرم میگه برو بیرون مردا هستن و هزارتا توهین و تحقیر دیگه خیییلییییی حس بدی دارم دلم میخاد جیغ بزنمممممممممممم دارم منفجر میشم از شدت فشار بخدا ازشون متنفرمممممم میگه ب سگ نون بدیم ب تو ندیم مگ چ گوهی خوردم خبر ندارم شیطونه میگه همه لباسامو جمع کنم برم کنار پل بخابم تا حالشون جا بیاد