دوستم زنگ زد و گفت با مامانم بیرون بودیم
یهو یکی خاستگاری کرده تو خیابون و از مادرش شماره گرفته،
من براش خوشحال شدم چون دختر خوش قلبیه
ولی خودش درگیر اضطراب فکرای منفیه
گفتم چرا ناراحتی الان دقیقا
گفت چون قبلا یه داستان زندگی دختری رو شنیده که با شوهرش تو خیابون اشنا شدن بهو شوهرش خوشش اومده دخترم بله داده اما بعد عروسی مادر دختره مرده
میترسه میگه نکنه داستان منم باشه
چی بهش بگم
واقعا خودشو داره درگیر میکنه و بیرونم نمیاد از فکرش....