با همسرم دوست نبودیم خودش اومد خواستگاریم
عروسی کردیم ۴ساله توی این ۴سال هربار رفتم سمتش بغلش کنم پسم زد
من سرشار از محبت بودم و عشق تموم عشقمو به زبون میاوردم ولی کاری باهام کرد که دیگ یادم نمیاد کی بهش کفتم دوست دارم
دیگ گفتن این کلمه ها برام سخت شده حتی به خانوادمم نمیگم منی ک قربون صدقه همه میرفتم
تموم جسم روحم درد میکنه خیلی خوبی داره ولی خیلی ازارمم میده با کارایی ک میدونه حساسم
دلم لک میزنه برا بغلش ولی از ترس اینکه پسم بزنه بهش پشت میکنم و میخوابم
امروز دیک واقعا حوصله هیچیو نداشتم هیچی تا ۹ونیم تو تخت بودم دید دارم گریه میکنم
اخرشب یه دعوای حسابی راه انداخت باهام که چرا غذا درست نکردم و ظرفمو شکوند
کل روحمو خسته کرد انتظارم داره سرحال باشم چطور اخه
گناه من چیه من با هزار امید اومدم تو این زندگی چرا عاشقم نبود اومد واسم چرا😭😭😭😭