سلام خوبین اومدم باهاتون درد و دل کنم
من ی دختر بیست ساله ای هستم دختری که تا حالا محبت پدری ندیده دختری که از همون بچگی افسرده بود دختری که باید همیشه از اطرافیان بدی های باباش رو میشنفت دختری که میگن باید بابایی باشه ولی من اصلا بود و نبودش برام مهم نیست هرکس هرچی میخواد بگه برام مهم نیست حالا بگن داری بی احترامی میکنید یا هرچی چون نه جای من بودن نه هیچی حرفشونم مهم نیست برام دختری هستم که تصمیم برای اینکه مادرم تو زندگی خیلی سختی ها کشید و آینده و جوونیش رو گذاشت پای بچه هاش کاری کنم ی لبخند رو لباش بیاد و افتخار کنه بهم درس خوندم ادامه دادم و دانشگاه رفتم و شاغل شدم و اگر هرچی پول بخواد در حد توان میدم بهش فعلا حقوقم ناچیزه
دختری هستم که تبدیل شدم ب یه آدم افسرده ب یه آدم وسواسی به ی آدم عصبی خسته شدم از بس این حرف ها رو زدم از بس خودم رو کم دیدم از بس خجالت کشیدم و خودمو پایین تر از بقیه دیدم فکر میکنم خسته شدم از بس باید این غصه رو داشته باشم ک قبول کنم پدری ندارم که بخواد پدری کنه در حقم پدری داشتم که نون بهم داده سرکار رفته مسکن داده ولی بدون هیچ محبتی و فقط از سر وظیفه
و الآنم این کارایی که کرده رو میگه توهم برو سرکار زحمت بکش و کمک کن من نمیتونم خودمو تو اذیت بندازم که دختر دارم اشکال ندارع خدایی هست این دنیا میگذره منم گریه ها کردم کسی نفهمید تو خودم ریختم تحقیر شدم کسی نفهمید تو خودم ریختم آدم از ی جایی به بعد انگار ظرفیتش پر میشه
ناشکری نمیکنم از خدا هم ممنونم بابت همه چی گله ای ندارم فقط خواستم حرف بزنم سبک بشم
نظری داشتید بگید ممنون که خوندید 🖊️♥️