رفتم ی سفر زیارتی اومدم خونه
خسته بودم
خاله و دایی هام اومدن استقبالم حتی گوسفند قربونی کردن برام
داداشم ۲۰ سالشه دوسال ازم کوچیکتره
کلا محبت بلد نیس اما ب من محبت میکنه
موند خونه اما اسپند دود کرد برام
من خر همینکه اومدم اونقد خسته بودم ک با دست هلش دادم گفتم برو کنار میخوام بخوابم،ن محبت نشون دادم ن بغلش کردم در صورتی ک برام اسپند دود کرده بود،😭😭😭وسط جمع هم یه سوال پرسید بد جوابشو دادم
از بس خسته بودم
حال حرف زدن نداشتم
از طرفی پول سوغاتی نداشتم ،،جز حوله و مهر و تسبیح چیزی نخریدم
توی بار اتوبوس سوغاتی افراد دیگه بود مث نخود و...شوهر خالم فکر کرده بود برا ماس و ب پسر خالم گفته بود بردار بیار...
خلاصه همه انتظار سوغاتی داشتن و پول تو راهی داده بودن
از طرفی نخریدن سوغاتی زیاد و
از طرفی بی محلی بد محلی ب داداشم
الان یهو یادم اومد اشکم بند نمیاد از غصه
😭😭😭😭😭😭😭😭😭
حس بیچارگی بهم دست داده
کاش رسم سوغاتی اوردن برچیده شه ک ما انقد شرمنده نشیم
ب خدا وسیله گرونه
منم اگه میرم زیارت برا دل خودم میرم