اوکی ولی طولانی میشه
صبح ساعت ۹ بیدارم کرد مامانم ب زور ک میرم بهداشت ت خونه رو جمع کن آبجیم رفت امتحان کار خونه رو انجام دادم جارو کردم ظرفای صبحونه رو شستم آبجیم ک اومد نشست گیم آنلاین بازی کرد
مامانم هم بعد جارو کردن خونه اومد فک کنم منم نشستم درس خوندم
ظهر مامانم و داداشم رفتن دکتر برای داداشم زیر نظر دکتره
بعداز ظهر قرار شد مامانم بده گوش پزشکی ب من گفت ت هم باید بیای
ساعت ۱ بود ک ناهار گرم کردم بعد مامانم و آبجیم رفتن خوابیدن من اومدم اتاق درس خوندم دیدم اع خوابم میاد و در حین درس خوندن خوابم برد بیدار شدم بعدازظهر بود دوباره خوابیدم گوشیم زنگ خورد مامانم بود جواب ندادم خوابیدم آبجیم اومد بالاسرم گوشی رو گفت جواب بده چرا مامان زنگ میزنه جواب نمیدی گفتم خوشم نمیاد جواب بدم همش بلده زنگ بزنه ب من
بعد نیمه خواب بودم صدای آبجیم اومد ک داشت اینو برای مامانم تعریف میکرد مامانم ی چیزی گفت ب من مث بدوبیراه اهمیت ندادم چشام بسته بود فهمیدم از صدای مامانم ک داداشم رفته تو کوچه با بچه ها ک بازی کرده دمپاییشو انداخته تو خونه همسایه تاریک بود چون هوا پیدا نمیشد سر اون بحث بود با آبجیم ک چرا مواظب خونه نیستی تو یکیش خوابه یکیش معلوم نی چیکا میکنه
بلند شدم رفتم بیرون گفتم وقتی خونه رو میسپاری ب این اینطوری میشه دیگ چرا چون ی روز پیشش گفته بود بهم ک خوب کار نمیکنی تو خونه
من پریود بودم روز اولم بود کم کاری کردم قبول
از این ب بعد پس کارای خونه ب عهده آبجیت
منم ب مامانم درواقع طعنه زدم ک اره ببین من کاری نکنم خونه زندگیت اینطوریه با ای حرفم
ک آبجیم از اون بر داد زد خفه شو
منم با مامانم ی چی گفتیم با این ک اون داد و زد ی ذره عصبی شدم ولی نادید گرفتم و با مامانم ی چی گفتیم بعد من بهش گفتم مگ دروغه دوباره اینو گفت و بد بحث بالا گرفت و فحش و اینا منم با اعصاب داغون رفتم تو اتاق و قهر کردم