میخام داستان زندگیمو بگم..
من پونزده سالمه
از وقتی بدنیا اومذم وضع خوبی داشتیم..ماشین مدل بالا بهترین چیزا هیچوقت لنگ پول نبودن خانوادم..
مادر و پذرم از بچگی جلوی من دعوا و کتک کاری هاشونو میکردن..ینی من سه سالم بود اینا جلوی هم همو کتک میزدن و فوش و من نگاه میکرذم..اخر سرم سر من خالی میکردن
هیچوقت هیچ محبت و عشقی بین خانوادم ندیدم.
هشت سالم ک بود ب اصرار من مادرم بچه اورد ..یه داداش دارم
وقتی هشت سالم بود خانوادم باهم دعوا میکردن و من فقط میپرسیدم چرا دعوا میکنیذ و منو کتک میزدن
تا اخر مادرم گفت بابات بهم خیانت میکنه و اینا
ینی ب ی بچه ی هشت ساله همچین حرفاییو زد
ازونجا رسما بچگی من تموم شد..هیچوقت بچگی نمیکردم
مادرم هرروز بهم میکفت کاش بمیرم..کاش هیچوقت بدنیا نمیومدم..کاش هیچوقت خوشبخت نشم و منو دختر خودش نمیدونه
سز هرچیز کوچیکی منو تحقیر میکرد و تو جمع منو کوچیک میکرد..
اینم بگم بابامم دست کمی نداره..دست بزن داره و از وقتی کوچیک بودم همیشه کتکم میزد بی دلیل..درحدی که دماغم بخاطرش شکست یبار و شده کل وسایل خونه رو روی سر من خورد میکرد
مادرم هروقت با بابام دعوا میکرد رو ب من میکرد و میگفت بخاطر تو طلاق نگرفتم همش تقصیر توعه یا وقتی بحث میشد میگفت اگه یروز طلاق بگیرم تورو با خودم نمیبرم و مینذازمت پیش بابات اونم بره یه نامادری بیارع بزرگت کنه..