به خاطر عمل فردا شوهرم . مادرشوهرم از شهرستان داره میاد اینجا.
من م شام پختم زیاد .الان زنگ زدم به برادرشوهر بزرگ م که کجایید
گفت خونه مونم با مادرشوهرم .منم گفتم من که شام پختم .برادرشوهرم زود گفت که نگفته بودی که .باید می گفتی
منم گفتم فکر کردم حتما می دونید دیگه من درگیر شوهر م بودم وسایل آوردم بردم فکر کردم گفتم
بعد جاری گفت که عیب ندارد اینجا شام بخوره بیاد خونه ما و شما ندارم
اصلا از ضد حالی برادرشوهر م حالم بهم خورد