من رفته بودم خونه ی مادر شوهرم یه ساک پارچه ای تو کولم بود که توش دارو بود مطمئن بودم سالم سالم بود ولی امروز که اوردمش بیرون دیدم سوخته یه قسمتاییش از طرفی با یه نفر که اونجا رفت و امد دارن مشکل داریم و اون همش به ما حسادت میکنه
ترس یه دلم افتاده که دعایی چیزی باشه اخه یهویی اخلاقم تغییر کرد نامزدمو همش پس میزنم
من فاطمه مامانم رباب سنم ۱۷ هستم مرداد ماه ۱۸ میشم
یه نذری کردی که یادت رفته نذرتواداکنی که توی سختی وگرفتاری میفتی نذرتوبده یه مردهم خیلی بهت حسارت میکنه که برات همش,مشکل ایجادمیکنه ومانع پیشرفتت میشه یه طلسمی هم درحقت سوزونده حسوددوربرت زیاده که مانع کاروبارت میشن حتی درامرازدواجت
توی روابطتت عاقل ودانا وزیرک باش وحواستوجمع کن که بقیه فکرسوء استفاده نباشن ادمی هستی که خیلی,ناشکری میکنی یادگیری وفن بازاریابی قدرتهای زیادیدبهت میده که حتما یادبگیر یه طفلی متولدمیشه که به هنگام دیدنش خداروهزارمرتبه شکربگو 😊تمام جزئیات دیگه رو نمیتونم بگم شرمنده