چند شب پیش خونه مادرم بودبم منو شوهرمو بچم و مامانمو داداشم بابام فوت کردن
چندتا موضوع پیش اومد شوهرم خیلی ناراخت شد بگین حق باکیه
حرف از طلا شد منم باخنده به سوهرم گفتم هرچی برای من نگرفتی باید برای دخترت بگیری.
بعدش گفتم به همسرم ببین دخترمون چال گونه داره یکم.مردم میلیون خرج میکنن ما خدادی داریم
داداشمم چال داره گف اره ما خدادای داریم بعد سوهرم به داداشم گف پس حواست باسه زن با چال بگیری منم گفتم حالا که ماچال داریم چیشده مگه .همش با لحن سوخی
بچم دیوارارو خط خطی کرده بود به سوهرم گفتم برو هنرنمایی بچت ببین چندین بار اشاره کردم تا بلند شد شوهرم گف کارش یک قوطی رنگ زنم رنگ کنه منم با خنده گفتم من.مامانم به خنده گف ما میخایم کاغذ دیواری کنیم ..
بعد تا خونه با من دعوا کرد فحش و دیوانه سده بود...