نمیدونم چی داشت اون چشماش ک بعد از ۶ ۷ سال از یادم نمیره
بار اول ک دیدمش داشت پله ها رو میومد پایین
من پله ها رو میرفتم بالا
یک لحظه چشم و همچشم شدیم جفتمون فقط واستادیم همو نگاه کردیم غرق چشماش شدم
نمیدونم کنارم چی میگذشت چیشده بود
فقط نمیتونستم تکون بخورم
نمیدونم اون فرشته ی ب اون ماهی از چیه من خوشش اومد اخه!
نمیدونم من چرا چشمای عسلیشو یادم نمیره بعد این همه مدت
اگر عقده ای بازیه خانواده ها نبود الان خوشبخترین زن و شوهر بودیم