مادر شوهر من عفریته ترینه ازاین حرفا هم زیاد میزد میدونی من چی میگفتم ؟ با حالت تمسخر میگفتم وای مگه حالا جهاز نمیدادی شوهر محدثه جون پس میداد محدثه رو شک داشتی شوهرش دوسش داشته باشه ؟ والا شوهر من فقط خودمو میخواد من با دخترای دیگه فرق دارم شوهرم دنیا رو ب پام میریزه .
لجش میگرفت من پررو ام زنگ میزد ب فامیلا ب مامانم .مامانم همیشه بهش میگفت حالا حرفاتو بزن به دوماد میگم ببینم نظر اون چیه ب حرفات .
تو فامیلم حرف میزد بقیه اتو میگرفتن منو اذیت کنن میگفتم وای من مادرشوهر کشم همه هم فهمیدن
همش تلقین میکردم ب همه که این منم ک دارم عذابش میدم و خودش هم باورش شد و از صندلی صدور عذاب انداختمش پایین . هربارم چیزی میگفت زنگ میزدم بخش میگفتم حسودیت شد بازم و میخندیدم .
حالا ۲ سال اول تحملش کردم و رومون باز نبود
دوسال دوم اینقدر دارک شد و من یذره نترسیدم از دارک شدن روابط و فضا و الان نگم برات بعد یه سیاهی غلیظ رسیدیم ب نور بی نهایت
هرگز نترسیدم همیشه جنگی رفتار کردم اما شوهرم ندید و بقیه هم میگفتن انکار میکردم و فرشته مهربان میشدم. همیشه هم میگم هر بزرگی احترامش دست خودشه . هیچ جانم از مادرشوهرم بد نگفتم فامیلا هم میپرسن من میگن وای خیلی گوگولو حسوده آدم غصه اش رو میخوره کاش میشد درمان بشه عذاب نکشه .