خاطراتمان را سوزاندم و خاکسترش را در شیشه ای ریختم تا شبانگاه برق ذراتش را تماشا کنم ...
برق هر خنده ی تو ، برق هر کدام از خاطرات شیرین زود گذرمان ....
اکنون شیشه ی خاطراتمان را در گوشه ای از اتاقم شکستم .
حالا تمام اتاق پر از ذرات درخشان شده ...
پنجره را باز میکنم .
اما آنها مانند تو رفتنی نیستند .....
ـ صفور نوشته ـ