دیشب فهمیدم شوهرم داره بهم خیانت میکنه . ۴ سال از زندگیم میگذره ی پسر دو ساله دارم چند وقتی میدیدم که وقتی نزدیک گوشیش میشم از اون صفحه یک دفعه خارج میشه چند بار ب روی خودم نیاوردم اما بعدش بهش گفتم که از این کارش ناراحت میشم اون گفت داره با یکی از دوستاش صحبت میکنه که گفته خانومت در مورد مشکل من چیزی نفهمه اما در رابطه با من کم کم سرد شد و گفت چاقی و دوست ندارم برو لاغر کن غذا کم بخور و سر کار برو... دیشب که خواب بود بلاخره با هزار ترس گوشیشو چک کردم که دیدم بله با یک دختر رابطه عاطفی و جنسی داشته اومم تقریبا 8 ماه . او مدام ب سفرکاری میرفت اما دیدم در پیام هایش که گاهی با آن دختر روز و ساعت مشخص کردند که یک دیگر را ببینند, حرفهای جنسی زدند و اون دختر هم مدام عکس های لختش را برایش فرستاده بود . دنیا روی سرم خراب شده ، او مدام قربون صدقه ام میرفت و به خانه و بچه و من خیلی رسیدگی میکند و اگر این پیام ها را نمیدیدم اصلا نمیتوانستم فکرش را که فردی که با مخالفت خانواده با آن ازدواج کردم و عاشقانه میپرستیدمش و آدم نماز خوان و روزه بگیری بود اینگونه باشد ،قلبم از سینه ام بیرون زده و اشک چشمانم خشک .
وقتی ب خواستگاری ام آمد چیز خاصی نداشت صداقت و مومن بودنش و اخلاق خوبی ملاکم بود و با هزار بدبختی خانواده ام را راضی ب ازدواج کردم آنها برای خانه مان خرج زیادی کردند و هرجا او گرفتار بود بهش کمک مالی کردند، با اینکه در خانواده مرفهی بودم اما در زندگی او خیلی قناعت کردم و خیلی چیزها از او نخواستم دوست نداشتم غرورش له شود او الان به تازگی درگیر تاسیس یک کارخانه شده است حالا که قرار بود همه سختی ها آسان بشود اینگونه غرورم را له کرد شب سرم را میبوسد و میخوابد و بعد از آن پیام های را میبینم که عمرش را فدای آن دختر کرده همسرم حتی ب آن دختر گفته بود که خانمم شک کرده و چند روزی خیلی بهت پیام نمیدهم که بیشتر مشکوک نشود و توانسته ام او را بپیچانم .
البته تفاوت الان با قبل از بارداری ام فقط ۳ کیلو است اما شکمم شل و ترک ترک شده و اما بهانه ای دارد اما هرچقدر من بد باشم اگر او من را نمیخواست باید میگفت که میخواهد جدا شود نه در چشم های من زل بزند ابراز علاقه کند و باقی روز را بابت کارهایش ب من دروغ بگوید و با آن دختر باشد . نمیدونم چیکار کنم