من حالا ی دوست پسر این مدلی داشتم
منو توو اب نمک نگه داشته بود
چقدر بخاطرش حالم بد بود حس کنه بودن بهم دست میداد چون دائم در تلاش بودم ک همه چیو درست کنم ولی اون لفظی میگفت دوست دارم
ولی در عمل میدیدم ی گوهای دیگ میخوره
چقدر وقتی باهاش کات کردم خدافظق کردم گریه کردم چقدرر داغون شدم
عن اقا چقدرم اعتماد بنفس داشت با اون پاهای گوسفندیش
چقدر اعتماد بنفس منو پایین میورد