۱۱ ساله عروسی کردم حسرت خیلی چیزا کشیدم تو دوران نامزدی حسرت این که یه بار نامزدم دستمو بگیره تو دلم موند یادمه اون دوران خواستم دستشو بگیرم میگفت زشته کسی میبینه. حسرت یه بار بیرون بردن تو دلم موند .یه بار نشد بهم بگه این جمعه بیا بریم بیرون دلت نپوسه. همس کار و همش کار
اینا رو با گریه مینویسم .
حسرت چیزایی که دوست دارم خودم برا خونه انتخاب کنم. حسرت خیلییی چیزا
دلم میخواد بمیرم
از شوهرم خوشم نمیاد
مدام و مدام با داداشاش مقایسه اش میکنم. که چطور به زناشون بها میدن.
دلم خیلی ازش چرکینه
کاش ای خدا کاش برمیگشتم زمان مجردی . بمردمم باهاش ازدواج نمیکردم