۱۶-۱۷ ساله بودم یه روز پسر دوست بابام اومد با موتور سیجی دم در یه پاکت قرارداد و اینا از طرف باباش برسونه دست بابام هیچکی خونه نبود من رفتم دم در
خلاصه پسر مو بور و چشم سبز عاشق من شد
منم تو اون سن دلم پرررررر کشید براش توی یه نگاه
بعد نگو چندبار از دم در کمین کرد و دنبالم اومده بود مدرسمو یاد گرفته بود پرو پرو میومد جلو دبیرستانمون رخ نمایی تا بعد یه مدت اومد جلو پیشنهاد و … خلاصه در اون سالها دوست شدیم و چند ماه بعدش اومدن خواستگاری
ولی مامان بابام قبول نکردن بخاطر سن منو و اون
دیگه اون دوستی یکسال و نیمی ادامه پیدا کرد تا من دانشگاه قبول شدم ولی اون حتی دیپلمشم نگرفت
وضع مالی باباش خیلی زیاد خوب بود اینم اکتفاش به پول باباش بود زیادی شر و شور
که همین چیزاش کم کم از چشمم انداختش و کات
توی سن ۲۹ سالگی ازدواج کردم الانم ۳۶ سالمه و یه پسر دارم و خیلی راضیم از انتخابم و زندگیم
اون پسره هم خبر دارم بعد از دو بار طلاق گرفتن الان با پسرش از زن اولش رفته دبی زندگی میکنه