مدتی پیش دخترخالهی شوهرم مریض بود،زنگ زد به شوهرم،خودش تو این شهر کسی رو نداره،گفت منو ببر دکتر،شوهر منم رفته بود،منم دارم دیوونه میشم،اخه چرااااااااااااا.دانشجو هستش پدر و مادرش یه شهر دیگهن،اونم خونهی مجردی داره بعد واسه شب به شوهرم گفته بود بیا پیش من بخواب نکنه تب کنم کنارم باشی