فامیل ما ازدواج کرد رفت بچه دار شد مادرش هی زنگ زد برگرد بیا اینم بچه اش رو آورد و طلاق غیابی گرفت شوهرش هم موند آمریکا....اگه می دونی وابسته به خانواده ات نیستی و دل تنگی از پا درت نمیاره بهش فکر کن.
هر چی بیش تر می گذره،بیش تر به این شعر می رسم که می گه:غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد....//خدا گر پرده بردارد ز روی کارِ آدم ها....چه شادی ها خورد بر هم....چا بازی ها شود رسوا....یکی خندد ز آبادی....یکی گرید ز بر بادی....یکی از جان کند شادی....یکی از دل کند غوغا....چه کاذب ها شود صادق....چه صادق ها شود کاذب....چه عابد ها شود فاسق....چه فاسق ها شود عابد....چه زشتی ها شود رنگین....چه تلخی ها شود شیرین....چه بالا ها رود پایین....عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد!! //سر بر شانه ی خدا بگذار،تا قصه ی عشق را چنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت،به رقص درآیی،قصه ی عشق،انسان بودن ما ست!!//
فامیل ما ازدواج کرد رفت بچه دار شد مادرش هی زنگ زد برگرد بیا اینم بچه اش رو آورد و طلاق غیابی گرفت ش ...
خب میدونی درسته این حرفت اما عمیق که فکر می کنم میبینم اینجا موندن هم فایده ای ندارد پدر و مادر غصه ما رو میخورن اما ما هم نه کار خاصی داریم نه شرایط اقتصادی یه جور مرگ تدریجیه