مامان بابام هیچ وقت از من دفاع نکردن اگر باکسی درگیر میشدم طرف مقابلو میگرفتن همیشه مثل ی عقده تو گلوم بود ک جرا هیچ وقت ندیدم ک اینا از من دفاع کنن همیشه یاد گرفتم خودم حق خودمو بگیرم
دیشب بابام با داداشمو زنش دعوا کرد زنشو هول داد فقط
زنش گفت منو زدی بابام گفت من نزدمت هولت دادم فقط منم دیدم ک بابام فقط هولش داد
گذشت امشب بابام مامانم داشتن تعریف میکردن ک ازه خجالت نمیکشه حرف درست میکنه میگه منو زدن منم بخاطر اینکه ببین چ حس بدیه بی دلیل پشت کسیو گرفتن گفتم اره تو زدیش خودم دیدم گفت من زدم دروغگو کفنم خودت دروغگویی بابام میزد تو صورت بعد جلو دهنم گرفت داشت خفم میکرد کلی سیلی زد ب صورتم
گفتم سر چی سر اینکه دفاع نکردم ازت
مگه شماها تاحالا از من وفاع کردین ک دفاعتونو بکنم بعد یکی دوساعت بابام چندین دفعه بغلم کرد گفت ببخشید گریه کرد دلم میخاد ببخشمش ولی کاری که کردو فراموش نمیکنم