ی خانمی همیشه با دخترش میومد خونم واسه کار کردن این چیزها دخترش ۱۳ سالشه هروز میان بعد موقعی که میرفتن ی چیزی گم می شد نگو که دخترش بر میداشته بعد امروز فقط دخترش اومد بعد کل خونه رو جارو زدو تمیز کرد بعد بهش گفتم برو که الان شب میشه مامانت همراه ت نیست خطرناکه بعد گفت نه اتاقتونو جارو بزنم میرم گفتم نه تمیزه گفت نه پر از آشغاله حالا نگو دیده که من انگشتر طلامو دیده که میخواد برش داره بعد رفت که جارو بزنه خونمون دو تا اتاق داره روبرو به هم من رفتم تو اون اتاق نشستم بعد ایم جارو زد و رفت طرف میز من ندیدمش ولی موقعی که بیرون اومد دستش داخل جیب ش بود بهش شک کردمو رفتم تو اتاق بعد نگاه کردم دیدم انگشتر نیست بعدش صداش زدم گقتم تو انگشترمو ندیدی گفت نه بعد از جیب ش در آورده کنار مبل انداخته بود بعد گفت بیا دنبالش بگردیم بعد خودش رفت پیدا کرد منم اصلا به روم نیاوردم گفتم فردا مامانش بیاد بهش میگم