امروز خونه بابام بودیم بعد داداش و زنداداشمم اومدن
بعد زنداداشم هی تکیه میداد به پشتی و دست به کمرش میکشید
بابام به داداشم گف سحر چشه کمرش درد میکنه
داداشم نه گذاشت نه برداشت گفت پروییده همیشه شدنی کمر درد میگیره
فک کنین پیش اون یکی داداش مجردم و من و بابام ومامانم این حرفوگفت
همه اینطوری شدیم🙄🙄😳😳
بعد جالبیش اینه زنداداشم به رو خودش نیاورد من بیشتر از اون خجالت کشیدم
تازه شش هفت ماهه عروسی کردن بچه ها ولی خیلی داداشم بی رودربایسی گف و بابامم سرشو انداخت پایین هیچی نگف بنده خدا