شهر دورم ولی دلی که برم خونه پدرومادرم ندارم احساس میکنم وظیفه شون نسبت بهم درست انجام ندادن منو ازسر خودشون باز گردن، مخصوصا مادرم خیلی بی احساسم نسبت بهش، دختری بودم که خیلی آرزوها داشتم ولی الان در حسرتشونم ولی دخترای پایینتر از من همه چی دارن، دلم گرفته خیلی، شوهرم خوش اخلاقه ولی از ته دل خوشحال نیستم
این روزا حال هیچکس خوش نیست ،هرکس به یه بهونه ای.کاری نمیشه کرد باید سوخت و ساخت.اما همین که شوهرت خوبه،بالاترین امتیاز ،که با تکیه بهش حال دلت و خوب کنی
خدایا،میشه منم مامان یه کوچولوی خیلی خوشگل چشم ابی بشم،وای خدا باورم نمیشه همونی که ازت خواستم دادی ،یه پسر با چشمای رنگی که هرکی تو خیابون میبینمتش عاشقش میشه