2777
2789
عنوان

کمکککککک

77 بازدید | 12 پست

واااای همین الان تو اتاقم زیر پردم دیدم یه مارمولک بزرگه

بابام اومد بگیرتش هی دور اتاق میچرخید اخر رفت زیر درز کمد دیواری واقعا نمیدونم چجوری از بین ببریمش

 دیروز پنجره رو باز گذاشتم هوا گرم بود مثل اینکه ازونجا اومده اخه تاحالا تو عمرمم مارمولک تو خونمون ندیده بودم

هرچییییی وسایل داشتم اوردم بیرون 😂😂😂

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

کامن بزن زیر درزا دیگه بوش برسه بهش میمیره هر چی باشه...پشت پنجره داخل پنجره سمت اتاقت..پشت در اتاقت و درزا اسپری کن خلاص میشی

خدایا جوری دستمو بگیر و بلندم کن که همه انگشت به دهن بمونن...(عدو شود سبب خیر ، اگر خدا خواهد)🤌🫡،(۲۹بهمن خبر بارداریمو شنیدم،خدایا ممنونم ازت،تو دلیمو حفظ کن و کمکم کن صحیح و سالم بغلش بگیرم)،خدایاشکرت بابت پسر نازی که بهم دادی،امام حسین نوکرتم♥️)فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

من عصری تو اتاق بود خیلی خیلی از مارمولک میترسم آقای همسایه رو صدا زدم با جاروبرقی گرفت

هرجوریی‌ نمیدونم با این قهوه و تنباکو و سیر که میگن بخام بکشمش انقددد اتاقم وسایلی داره که بره لابه لاش قایم اصن راه دررو رو گم میکنه😂😂

چون الان در اتاقم بستم جلو درز اتاقم گرفتم ولی هیچ ایده ای ندارم چجوری باید کشت چون میگم راه درو هیچی نداره

من از هر موجودی چندشم میگیره ولی مارمولک مظلومه، نکشش

از هرچی حیوونه میترسم ولی بدم نمیاد ازشون ولی حشرهه اصن تنم میلرزه دیدمش مث چی داشنم عرق‌میریختم به درو دیوار فقط فوش میدادم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

دل نوشته

گلziba | 1 دقیقه پیش
2791
2779
2792