من خیلی تنهام خیلی
از صبح ک همسرم میره سرکار تا ساعت ۹ تنهام
خواهرام هرکدوم ی جای دورن همدیگرو نمیتونیم زود ب زود ببینیم
مادرم ی محله دیگه هست ک اصلا رابطه هامون با هم خوب نیست میرم خونشون شاد میرم غمگین افسرده برمیگردم ی طوری باهام رفتار میکنه انگار مادر واقعیم نیست منم تصمیم گرفتم فصل ب فصل ی سر برم خونش
من توی محله با خواهرشوهرم وجاریش میشینیم با اوناهم زیاد رفت وآمد ندارم
دانشجوام وکلاس زبان هم میرم
چ کارکتم شاد باشم وراستش خودمم زیاد ب رفت وآمد علاقه ای ندارم واصلا احساس تنهایی نکنم
بعضی اوقات دلم برای خودممیسوزه وقتی کلید میندازم میام خونه از دانشگاه یا بیرون هیچ کس منتظرم نیست
ا تو مجردی هام همیشه دعا میکردم خدایا تنها بشم
ودعام گرفت