من و عموم با هم زمان نامزدیمون بود یعنی اون زمان که مادر نامزد داییم فوت کرده بود ما چهار ماه قبلش من و نامزد سابقم اشنا شدیم
تا اینکه ما قهر داشتیم و دوتامون چون شنخات نداشتیم بحث و دعوا بود
مثل دوتا دوست و رفیق واقعی برای هم بودیم و همه می گفتن شما جدا نشدنی هستید
عموم و نامزدش هم بحث هایی داشتن اما حمایت خانواده براشون خیلی خوب بود
نامزدش به ما حسودی می کرد و حتی بارها بد من رو به عموم گفته
و کلا خانواده به خاطر اینکه عموم سنش زیاده باهاش موافقت کردن
عموم فوق العاده رابطه خوبی با من داشت
باورتون نمی شه هر جا می رفت یه چیز برای من می گرفت
حامیم بود بهم تو رسیدن به هدفم انگیزه لفظی می داد
اما از وقتی اون دختر اومده انگار عموم من رو نمی شناسه
از زیر زبون عمم در رفت که دختره گفته بوده فلانی یعنی من مغرورم و...
و جوری عموم تو مشتش گرفته که همه هزینه ها حتی عقد و بله برون ببرعهده عموی من باشه
مهریه هم تاریخ تولدش
کلی هم رفتن براش طلا بخرن انگار جادو شده
من برای عروسی عموم لحظه شماری می کردم از بس دوستش داشتم
با اینکه دختره دنده لج با همه هست اما من بارها شده می خواستم ارتباط دوستانه بگیرم یه جور رفتار کرد
می دونم با حضورش خیلی چیزا عوض می شه و من احساس خوبی ندارم
به رابطه من و نامزدم حسادت می کرد و الان که ما بهم زدیم خیلی خوش حاله
بچه ها حسادت ندارم ولی یه بغض ته گلومه
منی که صاف و صادق بودم نتیجه اش شد قدرنشناسی نامزد و تلاش نکردنش برام
اما اینی که با هیچکس دل صافی نداره زندگیش روز به روز داره بهتر می شه
عموم همه چیز تمومی از اونا که لارجن هوای زن دارن تو کار خونه کمک می کنن
پاکن دوست دختر نداشتن
کاریه و به فکر خانواده
دل و دماغ شرکت در مراسماتشون ندارم
دل و دماغ رو به رو شدن با خواهراش رو ندارم که تیکه می اندازه و می خوان بخورنت
به دعاتون احتیاج دارم
دل و دماغ روبه رو شدن با فامیل جست وخیز کردنشون در مورد زندگی شخصیم ندارم
کاش کارم درست می شد ازشون دور می شدم
بچه ها باور کنید پای لونه زنبور به خانواده اروم ما باز می شه