مثلا من دیگه مثل قبل احساساتی و رویاپرداز نیستم و انگار چشام تازه باز شده و به این نتیجه رسیدم که خیلی فکر استقلال خودم باشم مخصوصا مالی، خیلی وابسته و حساس بودم الان نه، چون دیگران باعث شدن خشن بشم
خود خواه تر شدم دیگه احساساتی نیستم منطقی ام ولی در کنار خود خواه بودنم سعی می کنم حواسم به آدمای اطرافمم باشه اما فدا کاری یه طرفه هم نمی کنم.
هر چی بیش تر می گذره،بیش تر به این شعر می رسم که می گه:غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد....//خدا گر پرده بردارد ز روی کارِ آدم ها....چه شادی ها خورد بر هم....چا بازی ها شود رسوا....یکی خندد ز آبادی....یکی گرید ز بر بادی....یکی از جان کند شادی....یکی از دل کند غوغا....چه کاذب ها شود صادق....چه صادق ها شود کاذب....چه عابد ها شود فاسق....چه فاسق ها شود عابد....چه زشتی ها شود رنگین....چه تلخی ها شود شیرین....چه بالا ها رود پایین....عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد!! //سر بر شانه ی خدا بگذار،تا قصه ی عشق را چنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت،به رقص درآیی،قصه ی عشق،انسان بودن ما ست!!//