خاستم برم مدرسه شوهرم خونه خواب بود شبا دو و سه شب میاد میخابه تا لحظه آخر دخترم پیشم بود پاشد رفت دستشویی گفت آماده شو دیگه نیم ساعت قبل رفتنم گفتم زوده هنوز موقع رفتن صداش زدم گفت تو برو نیومد دخترم ول نکرد با گریه اومد دم در با دعوا گفت بیارش تو رفتم درو بست هی میگفت مامان رفت سرکار هر بار با لحن عصبی تر گفت بعدش موندم پشت در گوش شنیدم بهش میگه مرض بخاب بچه رو زور خواب میخواست بکنه دخترم هنوز حرف نمیزنه نزدیک سه سالشه
پشت در ضربان قلبم میزد و گوش میدادم بهش میگفتم بدبختم کردین خو باش میرفتی مدرسه صدای دادش میومد