امروز صبح دخترم کنارم نشسته بود با خودش بازی میکرد منم غرق تی وی داشتم تی وی میدیدم
یهو دخترم جوگیرشد اسباب بازیش دستش بود پرت کرت از بالای سرش اونور که صاف خورد تو کله من بدبخت از همه جا بی خبر انقدر گریه کردم که نگو شوهرمم تو اتاق خواب بود هرچی صداش کردم بیا ببین چی شده تنبل خان نیومد از بس خوابآلوئه 🤕
خلاصه اومد دید چه خبره بردتم درمونگاه دوتا بخیه هم خوردم😬
بعدش رفتیم خونه بابامینا ناهار اونجا دخترم یواشکی رفته به بابام گفته : بابام مامانمو زده خون اومده 🙄
بابام ناراحت و عصبانی اومد سمتم گفت چی شده 😠گفتم دخترم زده میگه باچی🧐 میگم اسباب بازی میگه این بخیه جای اسباب بازیه 🤔بچه میگه باباش زده که😤😡
البته شوهرمو میشناسن میدونن اهل این حرفا نیست خداروشکر
هیچی دیگه یعدازظهرش خونه خودمون بودیم باز داشتیم تی وی میدیدیم مامان بچهه داشت میرفت بیمارستان با دکتراش بود از بچش خداحافظی میکرد و گریه میکردن یهو دخترمو دیدم داره گریه میکنه و محکم منو بغل کرد اون لحظه به خدا تو دلم گفتم وای چقدر این بچه مظلوم و مهربونه چه همزاد پنداری کرده با اتفاق امروز خودمون منم بوسش کردم گفتم برای چی گریه کردی عزیزم 🥰گفت می ترسم آخه🤕🥶گفتم واسه چی مامان
گفت آخه هاپو دنبال نی نی کرده نیاد منو بخوره 😪🤧😕
تو فیلمه بچهه سگ داشت کنارش بود 🤕🤕
بیا بچه بزرگ کن آخه بزنه داغونت کنه آخرشم اینجوری😄
البته یکی دوبار بهم گفت ببشقید دیگه نمیزنمت و کلی بوسم کرد چندبار هم پرسیده گوشت چی شده ( گوشه ابروم زخم شده حالا ) گفتم عروسک زده میگه نه بابا من زدم دیگه الان خودش خوب میشه😘😘🥰