من مامان بابام دعواشون شده بود یک هفته مامانمو ندیدم و به بابامم محل نمیدادم
اتفاقا تا چیزی میگفتن میگفتم خب جدا شین
وقتی میدیدن من اوکی ام دیگه اصن پیش من راجب بحثشون صحبتی نمیکردن
مجبور میشدن با هم در تماس باشن و مشکلشونو خودشون حل کنن
یبار دعوا میکردن یبار ی جمله اون میگف به این مچسبید و برعکس
جرئت نمیکردن بمن یچی بگن چون تا یچی میگفتن میگفتم جدا شین و واقعا هم از بس دعوا داشتن جدایی رو ترجیح میدادم تا اینکه مداااام اعصابم خورد شه