یادش بخیر
بچه بودیم زنگخونه ها رو میزدیم و فرار میکردیم
ی شب تابستون ، ساعت تقریبا ده ، سه چهار نفر بودیم ، یک دوتا زنگ زدیم و فرار کردیم ، پسر عموم جو گیر شد ، جفت رفت تو در ی خونه
حالا نگو اونا تو حیاط نشستن برا شام خوردن
درب حیاط هم بازه ، پسر عموم تا با لگد زد به در ، در حیاط باز شد رفت وسط سفره ،
همه مون چنپ ثانیه ، هنگکردیم
پسر عموم با ۱۲۰ تا عقب کرد و فرار
شاید یک کیلومتر مثل اسب تاخت میرفتیم