سلام
امشب خاستگاری داداشم بود
خیلی دلم میخواست برم شوهرم کاملا راضی بود کلی ذوق کرد
قرار شد منو ببره خودش نیاد چون هنوز جلسه اول خاستگاری بود مامانم اینا دوس ندارن شلوغ بشه و هنوز نظر دختره رو نمیدونیم نمیخواییم همه بفهمن
با مادرشوهرم زندگی میکنم
شوهرم بهم گفت آماده شو ببرمت خونه بابات
مادرشوهرم پرسید واسه چی گفتم خاله هام جمع شدن میخواییم بریم خونه پدربزرگم دور هم باشیم
بهم گفت مگه تو خونه و زندگی نداری که هرروز میخوای بری خونه بابات بهشون بگو اونا بیان اینجا منم دیگه شوهرم هرکاری کرد نرفتم خیلی اعصابم خورده الان چون خیلی زیاد دلم میخواست امشبو همراه خانواده ام باشم