مامانم جلو همه یه حرف خیلی زشت بهم زد همه جا رفت توی سکوت منم خودمو زدم به اون راه خواستم طبیعی رفتار کنم
بعد همون موقع سفره رو پهن کردن
نشستیم سر سفره یادم نمیره چجوری بغضمو با هر لقمه غذا قورت میدادم
هر آن احساس میکردم الان توی اون سکوت با صدای بلند میزنم زیر گریه
تا مرز سکته رفتم
هیچوقت یادم نمیره...