دوره جوونی خیلی دوره مزخرفیه. تلاش واسه داشتن نداشته ها، دویدن واسه فردا، آموزش و کسب تجربه و تمرین....
دلت میخواد بعضی چیزهارو بخری اما از خیرش میگذری چون جلو خرج های مهمتری داری، یکی این، یکی اون، آخر سر میبینی جاخالی داری. هیچوقت آرزو نمیکنم برگردم این دوره. حتی به چند دقیقه قبلی که داشتم این تاپیک رو شروع میکردم. چرا برگردم؟ همش باید صبر کرد، چشم به آینده دوخت.... مهم ترین نیاز بشر که دوست داشتن و دوست داشته شدنه، عشق دادن و عشق گرفتنه، تو این دوره امکانش نیست. توی این مشکلات نیازه که آدم به چیزایی شاد باشه. همین که پدر و مادر سایشون بالا سر آدمه خیلی خوبه اما کسی هم باید باشه آدم بهش محبت کنه و محبت ببینه. خیلی جالبه که کسایی که هیزن و نیتشون عشق و دوست داشتن از ته دل نیست، کسایی که آدم مثبتی نیست، و..... موقعیت و نفرشو دارن که باهاش رابطه عاشقانه داشته باشن؛ اما به آدمایی مثل من که فک نکنم زیاد هم باشن، هیچی نیست. یکی که دلم گیرشه یادم افتاد و دلم واسش تنگ شد. من خدا شاهده که انتظاری ازش ندارم اما خودم میخوام واسش به هر بهونه ای هدیه بدم، نامه بنویسم، گل بدم، کتاب بدم، بهش بگم که چقدر ارزشمنده، چقدر گرامیه، بی پرده و ساده واری بهش بگم که دوست دارم. عاشقتم. دستاشو ببوسم. راستش فقط یه انتظار دارم ازش: اونم از صمیم قلب بگه منم دوست دارم:)
همین.....
آدم یه حرفای دلی هست که نمیتونه به پدر و مادرش هم بگه.
حرفایی که یا باید توی دلت نگه داری و پر بشی، یا اینکه فقط به کسی که دوسش داری میتونی بزنی و دلت رو خالی کنی.
اما تو این دوره متاسفانه نیست. حداقل ۱۰ سال نیست. شاید اگه تو این ۱۰ یا ۵ سال کسی پیدا نشه، دیگه تا آخر عمر کسی پیدا نشه.
یا باید بی آبرو و بی عاطفه باشی و سر ملت کلاه بزاری، چون ملت خریدار دروغ و گنده گویی هستش
یا هم باید صادقانه و مثل آدم زندگی کنی که نتیجش واست تنهاییه. باید خودت خودتو آروم کنی. یه جا پنهونی پیدا کنی و با گریه بی صدا خودتو آروم کنی.
دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلیی حس قشنگیه.
اینکه بفهمی کسی دوست داره خیلی نشاط آوره نمیدونم چرا کسی واسش ارزش قائل نیست.