با یه پسری ازدواج کردم از یه استان دیگ خونوادم خیلی دورن ازم مریض میشم خونواده مادر شوهرم و شوهرم بفکرم نیستن اصلا مهم نیست براشون مثلا پریود شدم کلی درد دارم مادر شوهرم میگه بذکسی نگو حتی ب شوهرم میگ زشته نگو امشب مریض شدم رو زمین افتاده بودم میپیچیدم از درد ب خودم شوهرمم میدونه پریودشدم مادر شوهرم بیخیال رفت سفره شام آورد همه رفتن شام ب منم گفتن بریزم برات میخوری منم همون جوری با درد گریه گفتم نمیتونم ن چون قرص نداشتم بخورم حتی یه بالش زیر سرم نزاشتن همشون شام خوردم ب شوهرم گفتم برو قرص بخر گفت کمرم درد میکنه ب دومادش پیام داد میای خونه بخر بیار شام خورد شوهرم گفت بریم پایین گفت خابم میاد اومد بد دو ساعت گشنم شد آخر خودم گفتم ب مامانت بگو شام مونده بده بخورم دومادشونم تازه قرص آورد شما هم مثل منید مادر شوهرتون یا شوهرتون اینجوری بیفکره یا کنه بدبخت ایقد غریب زلیلم دلم میسوزه بخودم شوهر خواهرم میبینه خواهرم یه زره درد داره میبره بیمارستان اونو خیلی هوای زنش داره ولی شوهر من این رفتارها ینی چی عادیه؟؟ یا مهم نیست براش عاخه چند ماهه عروسی کردیما