سلام دوستان
دختری هستم دانشجوی ترم اخر دانشگاه
سال اول دانشگاه تو فضای مجازی با یکی از هم دانشگاهیام اشنا شدم سر یه پرسش علمی ایشون سال اخر بودن اولش همه چی مجازی بود برام مثل یه دوست و داداش بود گذشت من شدم ترم ۶ اصرار فراوان کرد که بیا همو ببینیم بالاخره من راضی شدم برم ایشون رو ببینم
من اصلا خواستار دیدار حضوری نبودم چون میترسیدم و قصدم ازدواج نبود
همو دیدیم و ایشون خیلی به من علاقه مند شد من راستش اولین بار خیلی خوشم نیومد یعنی تو ذهنم اون ادمو یه جور دیگه تصور کرده بودم و به ادم تو ذهنم علاقه داشتم ولی منو خوب درک میکرد منو میفهمید به خاطر همین باهاش چت میکردم
چند بار دیگه هم همو دیدیم منم خوشم اومد ازش ولی ایده ال ذهنیم نبود ولی اخلاق و توجهشو دوست داشتم .
ما خیلی دیدار حضوری نداشتیم در حد چهار پنج بار هر کدوم حدود ۳ ساعت
تا این که ایشون سربازیشون رو رفتن و یه شغل مناسب پیدا کردن اخیرا در مورد من با خانوادشونم صحبت کردن
هر چند ما در مورد محل زندگی اختلاف داشتیم
دیشب یهو بحث مسائل جنسیو باز کردن
من گفتم تا کسی بهم محرم نباشه نمیخوام در موردش صحبت کنم اونم به هم گفت حداقل انتظار داشتم در حد حرف همراهیم کنی و این حرفا گفت من نیازم زیاده تو بهتره با یه ادم سرد ازدواج کنی
منم بهش گفتم برا خودم متاسفم که ۴ سال تو رو درست نشناختم