یه روز که از سرکار برمیگشتم دیدم یه پسر جوون افتاده تو پیادهرو و مردم دورش جمع شدن
از قرصهای تو کیفش فهمیدیم اوردوز کرده
از دهنش کف میومد و سیاهی چشمش رفته بود
علائمش رو چک کردم و شروع کردم به احیا
خانوادهاش هم اومدن و مادر و برادرش خودشون رو پخش زمین کرده بودن و آنچنان خودشون رو می زدن و گریه می کردن که دل مردم ریش شده بود.
هر چی هم که باشه ارزش نداره آدم عزیزانش رو به عذاب بندازه و با آبروشون بازی کنه.
دلم برای جوونیش سوخت جدایی از اینکه چی سبب شده که این تصمیم اشتباه رو گرفته و گناه کبیره رو مرتکب شده.