خدایا میخوام باهات حرف بزنم
ناشکری نمیکنم فقط حرف میزنم
یه بابایی دارم که کاش نداشتم و اسمش نبود که پدر دارم میگفتم یتیمم هرکس سرزنشم کرد میسپارم به خودت 😔
از اول تا حالا هیچ خیری ازش ندیدم
یه پدر بی مسئولیت دارم که انگار ن انگار داره بیست و یک سالم میشه
نه فکر جهاز هست نه فکر هیچی وقتیم که مادرم بهش میگه که یه فکری بردار میگه چکنم حالا که دختر داره بیست و یک سالش میشه نمیتونم که خودمو بکشم من دیگه زحمت خودمو کشیدم (صدبار تاحالامنت گذاشته که کار کرده اونم حقوق کم)خیلی زیر خط فقر بازم شکر
دیگه هم فکر کار نیست میگه همینه که هست
حالا بعد اون وقت تاحالا آنقدر بیخیاله افتاده ب این فکر مثبت اندیشی کنه و هرروز بره بیرون و حال و هواش عوض بشه
نمیخوام اصلا این جور پدری داشته باشم کاش نبود 💔
خودم کار میکنم بارها بهم گفت برو سرکار
کسی نیستم بی غیرت باشم
ولی این فقط ی مورد از کاراشه مثلا اگر ی غذای باشه ظهر خوردیم شب بخوریم تموم شه میاد میگه چرا برام جا نذاشتین یا وقتی داریم میخوریم اگه بهش نگیم توهم بیا بخور کاری میکنه زهر بشه این غذا
هعی سرتونو درد آوردم
خواستید کامنت بذارید نخواستی و حوصلم نداشتی مشکلی ندارع 🥲💔