تو یه ساختمونیم با ننه ش اینا نیم ساعت پیش گفتم دلم گرفته بریم بیرون گفت نمیتونم.بعد خواهرش اومد دنبال بچه بردش پنج دقیقه بعدش شوهرم ز زد گفت لباس بیرونی بچه بیار ببرمش بیرون بردم براش .دیدم خواهرشوهرم حاظر و آماده با یه لبخند حرص درار واستاده تا بچه رو اماده کنم ببره.تازه منت هم میزاره که بخاطر بچه داره میره بیرون